ذبيح الله صفا

834

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

( - چنان كه ) مستعدان در سفاين خود ثبت نموده به اطراف عراق و فارس رسانيدند » [ خلاصة الاشعار ] و اين قبول خاطر و حسن سخن كه خدا داده بود ، همچنان تا پايان زندگانى كوتاهش ادامه داشت تا در قزوين بسال 1002 يا 1003 بدرود حيات گفت . [ سال مرگش را تقى الدين كاشى سنهء اثنى و الف ( - 1002 ) نوشته و حكيم ركناى مسيح « ز عالم اقدسى رفت » « 1 » ( - 1003 ) يافته است ] دربارهء او نوشته‌اند كه « اگرچه در ظاهر ملايمت و هموارى از اطوارش معلوم مىشد و از وضعش درويشى و خودگذشتگى ظاهر مىگشت ليكن بسبب آنكه در عنفوان جوانى بود و آن شعبه‌يى از جنونست ، باندك چيزى مى - رنجيد و دير باصلاح مىآمد و زود سررشتهء كلفت را بهجو عزيزان مىكشانيد و بخلاف مقتضاى ظاهر اقوال و افعال نامناسب از وى ناشى مىگرديد » [ ايضا خلاصة الاشعار ] و مسلما اين تندخويى كه باقدسى نسبت داده و در تذكره‌ها تكرار كرده‌اند ، زادهء غرور شباب بود كه چون با جودت ذهن و صفاى خاطر و حدت طبع و سرعت انتقال او جمع مىشد در او احساسى از تفوق بر ديگران ايجاد مىكرد و چون اين احساس تند بمقاومت شاعران سالمندترى بازمىخورد درو بعقدهء برترىجويى مبدل مىگشت و او را بر آن مىداشت تا هر مقاومت‌كننده‌يى را كه در برابر طبع وقاد خود مىيافت بباد سخريه و هجو گيرد و به زبان شعر برنجاند . ضمنا بنابر آنچه بصراحت از گفتار معاصر و معاشرش تقى الدين اوحدى در عرفات برمىآيد ، اقدسى تا مدتى ببزرگان دين هم با همان نظر مىنگريست كه بمعاصران خلاف‌انديش خود و « از غايت بدذاتى رفته از زبان جنونى قندهارى « 2 » هجو سلف و خلف نبى و ولى كرده به خط خود مكرر نوشته بخصمان

--> ( 1 ) - پى تاريخ او كز بىكسى رفت * روان گفتم « ز عالم اقدسى رفت » ( مسيح ) ( 2 ) - جنونى از غزلسرايان سدهء دهمست كه در جوانى از قندهار بعراق آمده بود و همانجا مىزيست و با حكيم شفايى و اقدسى و تقى الدين اوحدى و جز آنان دوستى و رابطه داشت .